![]() |
![]() |
|
| زندگی |
|
خسته از زندگی ، خسته از نرسیدن ها و نشدن ها ؛ بارها و بارها به زندگی اعتماد کردم ، چرا كه من موجودی زميني هستم ! ای كاش میتوانستم نباشم ، نبینم و نفهمم . احساس تهی بودن از درون ! احساس ترس و تنهايي عظیم ! از وراء ، خودم را نظاره ميكنم ، تهی تر ميابم !هنوز مجبورم كه لبخندی بر لبان داشته باشم ، هنوز میخندم اما دردرون میگریم .حیرت زده و هراسان ،درونم را جستجو ميكنم اما براي این موقعیت دردناک ، راه حلي نميابم . به پايانم نزديك میشوم . لذت ها مرا احاطه كرده اند،دست نوازش بر سرم مي کشند ، مرا میبوسند ، اما هیچ يك را نمیبینم .اکنون همه جا تاريك است و من معلق در فضا . میدانم كه به زودی خواهم رفت ! عبور سریع خاطرات از تولد تا پلکهای خسته و بسته ، احساس راحتی و نظاره از بالا ، مرگ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 21:59 توسط مهدی |
|
|
مرد به ساعتش نگاه کرد ، دیر شده بود . دسته گل سرخ و زیبایی در دست داشت . وقتی رسید ،گل را تقدیمش کرد و گفت: « عزیزم منو ببخش دیر کردم . پنج شنبه ها مسیر خیلی شلوغه» و به ارامی گلاب را روی قبر ریخت و با دست دیگر سنگ قبر را شست .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آذر 1384ساعت 2:48 توسط مهدی |
|
|
در اين بخش ميتوانيد متن كامل و صحيح بعضی از داستانهاي كوتاه هدایت را بخوانيد. براي خواندن اين داستانها بايد از برنامه Acrobat Reader استفاده كنيد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 11:29 توسط مهدی |
|
|
او فكر ميكرد، ميديد از آغاز بچگي خودش تاكنون هميشه اسباب تمسخر يا ترحّم ديگران بوده، يادش افتاد اولين بار كه معلم سر درس تاريخ گفت كه «اهالي اسپارت بچههاي هيولا يا ناقص را ميكشتند» همة شاگردان برگشتند و به او نگاه كردند و حالت غريبي به او دست داد، اما حالا آرزو ميكرد كه اين قانون در همه جاي دنيا مجري ميشد و يا اقلّاً مثل اغلب جاها قدغن ميكردند تا اشخاص ناقص و معيوب از زناشويي خودداري بكنند، چون ميدانست كه همة اينها تقصير پدرش است. صورت رنگ پريده، گونههاي استخواني، پاي چشمهاي گود و كبود، دهان نيمه باز و حالت مرگ پدرش، همان طور كه ديده بود، از جلو چشمش گذشت؛ پدر كوفت كشيدة پير كه زن جوان گرفته بود و همة بچه هاي او كور و افليج به دنيا آمده بودند. يكي از برادرهايش كه زنده مانده بود، او هم لال و احمق بود، تا اين كه دو سال پيش مرد. با خودش ميگفت: شايد آنها خوشبخت بودند! داوود گوژپشت – صادق هدایت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 15:42 توسط مهدی |
|
|
در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد . اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد ، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 4:35 توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
| پیوندها |
|
دانلود نرم افزار دانلود موزیک کتابخانه مجازی |
|
RSS
|