![]() |
![]() |
|
| زندگی |
|
او فكر ميكرد، ميديد از آغاز بچگي خودش تاكنون هميشه اسباب تمسخر يا ترحّم ديگران بوده، يادش افتاد اولين بار كه معلم سر درس تاريخ گفت كه «اهالي اسپارت بچههاي هيولا يا ناقص را ميكشتند» همة شاگردان برگشتند و به او نگاه كردند و حالت غريبي به او دست داد، اما حالا آرزو ميكرد كه اين قانون در همه جاي دنيا مجري ميشد و يا اقلّاً مثل اغلب جاها قدغن ميكردند تا اشخاص ناقص و معيوب از زناشويي خودداري بكنند، چون ميدانست كه همة اينها تقصير پدرش است. صورت رنگ پريده، گونههاي استخواني، پاي چشمهاي گود و كبود، دهان نيمه باز و حالت مرگ پدرش، همان طور كه ديده بود، از جلو چشمش گذشت؛ پدر كوفت كشيدة پير كه زن جوان گرفته بود و همة بچه هاي او كور و افليج به دنيا آمده بودند. يكي از برادرهايش كه زنده مانده بود، او هم لال و احمق بود، تا اين كه دو سال پيش مرد. با خودش ميگفت: شايد آنها خوشبخت بودند! داوود گوژپشت – صادق هدایت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 15:42 توسط مهدی |
|
|
در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد . اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد ، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 4:35 توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
| پیوندها |
|
دانلود نرم افزار دانلود موزیک کتابخانه مجازی |
|
RSS
|