تبليغاتX
کلاف سردر گم
زندگی

او فكر مي‌كرد، مي‌ديد از آغاز بچگي خودش تاكنون هميشه اسباب تمسخر يا ترحّم ديگران بوده، يادش افتاد اولين بار كه معلم سر درس تاريخ گفت كه «اهالي اسپارت بچه‌هاي هيولا يا ناقص را مي‌كشتند» همة شاگردان برگشتند و به او نگاه كردند و حالت غريبي به او دست داد، اما حالا آرزو مي‌كرد كه اين قانون در همه جاي دنيا مجري مي‌شد و يا اقلّاً مثل اغلب جاها قدغن مي‌كردند تا اشخاص ناقص و معيوب از زناشويي خودداري بكنند، چون مي‌دانست كه همة اينها تقصير پدرش است. صورت رنگ پريده، گونه‌هاي استخواني، پاي چشمهاي گود و كبود، دهان نيمه باز و حالت مرگ پدرش، همان طور كه ديده بود، از جلو چشمش گذشت؛ پدر كوفت كشيدة پير كه زن جوان گرفته بود و همة بچه هاي او كور و افليج به دنيا آمده بودند. يكي از برادرهايش كه زنده مانده بود، او هم لال و احمق بود، تا اين كه دو سال پيش مرد. با خودش مي‌گفت: شايد آنها خوشبخت بودند!

 

                                                                                              داوود گوژپشت – صادق هدایت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 15:42  توسط مهدی | 


 

در  زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و  میتراشد  . اين دردها را  نمیشود  به  کسی  اظهار  کرد ، چون عموما عادت  دارند  که اين دردهای  باورنکردنی را جزو اتفاقات و  پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند.
و اگر کسی بگويد يا  بنويسد ، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد  خودشان سعی میکنند 
آنرا  بالبخند شکاک و تمسخرآميز تلقی بکنند زیرا بشر هنوز  چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها  داروی آن فراموشی  بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره 
است ولی افسوس که تاثیر  اینگونه داروها موقت است  و  بجای  تسکین  پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.
در اين دنیای پست پرازفقر و مسکنت،برای نخستین  بار گمان کردم که  درزندگی من یک
 شعاع آفتاب درخشيد  اما افسوس ، اين شعاع آفتاب نبود،  بلکه فقط یک  پرتو  گذرنده، یک ستارهءپرنده بودکه بصورت یک زن یا فرشته بمن تجلیکرد و درروشنایی  آن  یک لحظه،فقط یک ثانیه  همهءبدبختیهای زندگی خودم را دیدم و بعظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکیکه بایدناپدید بشود دوباره ناپدیدشدنه نتوانستم این  پرتو گذرنده را برای خودم نگهدارم . نه ،  اسم او را هرگز   نخواهم برد، چون   ديگر   او با آن اندام اثيری،باریک و مه آلود  ،  با  آن  دو  چشم  درشت متعجب و   درخشان  که  پشت آن  زندگی من آهسته و دردناک می سوخت و میگداخت ،  او ديگر  متعلق باين دنیای پست درنده نیس نه، اسم 
او را نباید آلوده بچیزهای زمینی بکنم.
بعد از او من دیگر خودم را از جرگهء آدم ها، ازجرگهء احمق ها وخوشبخت ها بکل
 بیرون کشیدم و برای فراموشی بشراب و تریاک پناهبردم زندگی من تمام روز میان چهار ديوار  اتاقم میگذشت. و میگذرد سرتاسر زندگیم میان چهار ديوار گذشته است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 4:35  توسط مهدی |